داستان کوتاه جن ها باغ کودکی | بلاگ

داستان کوتاه جن ها باغ کودکی

تعرفه تبلیغات در سایت
👻جن های باغ کودکی..

راستش دروغ چرا...!؟
همه ی اصرار ما به نگهبانی از تاکستان و انگور و کشمش هایش، فقط بهانه ی بازی بود و با هم بودن و آتش سوزاندن!
همیشه رسم طبیعت بر مدار زندگانی شمال نشینان خراسان چنین است که، گندم و جو دیم که اگر باران باریده باشد و محصول خوبی برداشت بشود، از اوایل شهریور ماه شیرینی خوری ها و عروسی هایمان چاق میشود.. انگور کشمشی آنقدر قند میشود و رسیده، که بعضی حبه هایش تب میکنند و در کامت که میگذاری باید مراقب گلویت باشی..
همین موقع است که ما بچه ها و گاهی مادرهایمان به بهانه ی مراقبت از گزند زیاده از حد پرندگان، بیشتر ساکن تاکستان خارج از ده هستیم و جز به قبول دعوت ضیافت بستگان و یا پیشامدی واجب به ده باز نمیگردیم.
چند وقتی از خراب شدن دخمه ی درختی ما میگذشت و امسال به کمک برادرها دخمه ی خشتی بالا خانه ای ساخته بودیم. خوشحال و مغرور و ذوق زده، از آن بالا، سارها و گنجشگ ها را فراری میدادیم و باغ های همسایه را نیز در سلطه ی چشم خود داشتیم. بچه های باغ های همسایه هم ترسان و دزدکی وقتی کسی از بزرگان خانواده شان نبود، میهمان ما میشدند و یکی میخواند و بقیه دو انگشتی کف میزدیم. و دیگر هر چه بود، چای به و انگور و خنده و مسخره بازی بود.. بعد هم که از زیر زبان بچه ی همسایه می کشیدیم که نهار چه دارد، بسته به وضعیت سفره ی خودمان، دور هم می ماندیم یا دک اش میکردیم.
بعدازظهرها هم، هر کسی خوشه چین انگور باغش را با تفاخر میآورد لب جویی که از کوچه باغ میگذشت و همه لب جویی مینشستیم و جوی آب را سنگ چین میکردیم. غوطه میخوردیم و انگور و تو سر و کله ی هم میزدیم..
اما شب.. حساب شب، حساب رفاقت نبود! شب باید کلاه خودت را محکم می چسبیدی!
دل شب که سیاه میشد و اذان ده که به گوش می رسید، آرام آرام در سوسوی آتش خوشایند اجاق و چهره های نیمه روشن مجذوب و ترسیده ی بچه ها نقل ها و چاخان هایمان شروع میشد. هر کس از جن های دیده و ندیده و نقل های ملا دایی با آب و تاب تعریف میکرد و این مرض هر شب ما آنقدر ادامه پیدا میکرد، تا دیگر هیچ کس جرات دستشویی رفتن نداشته باشد و با هزار خواهش و التماس کسی را با خودش همراه کند. اما اصل کیف و لذت این نقل ها به نقشه های نیمه شبش بود.. آنجا بود که رفاقت دیگر بی رفاقت بود!
یا شبیخون میزدی، یا شبیخون میخوردی.. و بدبخت بچه هایی که تنها و یا دو نفری شب را در تاکستان میخوابیدند و بدبخت تر کسانی که بالا خانه نداشتند و دخمه شان کف زمین بود!
آنها بیشتر هدف شبیخون بودند. طفلکی ها اغلب خودشان را خیس کرده و به زاری و التماس می افتادند. البته گاهی هم رودست میخوردیم! همین چند شب پیش به گمان تنهایی رضا رفیقمان، به باغشان رفته بودیم که بعد کلی سر و صدا های عجیب و ادا و کلوخ پرانی، حاجی رضایی پدرش، از دخمه بیرون آمد و ما را که در حال ضرب گرفتن روی دبه بودیم، به مجلس عروسی مادرمان حواله داد!
من و برادرم ابوذر و پسر خواهرم یاسر اغلب سه تایی با هم بودیم. بنابراین خیلی هدف شبیخون نبودیم. عوضش هر نیمه شب، مایه ی ترس و آزار دیگران بودیم. اما آن روز اینقدر رقصیده بودیم و توی جوی آب غوطه خورده بودیم که دیگر نای شبیخون زدن نداشتیم! پس سر شب خوابیدیم.
شب از نیمه گذشته بود و در خواب ناز بودیم که از زیر درختان توت توی کوچه باغ، صدای خنده های عجیب و ضرب دایره به گوشم رسید. منکه خوابم سبک تر بود، گوش تیز کردم. مطمئن که شدم به ابوذر و یاسر که هر دو سه، چهار سال از من بزرگتر بودند، سلقمه ای زدم. غر غر کنان نیم خیز شدند و با خشم و تهدید گفتند که کله ی مرگم را بگذارم. ابوذر گفت: بچه های همسایه اند. آمدند تلافی دیشب. تحویلشان نگیر.
و باز سرشان را به زیر پتو بردند. یاسر پتوی مشترکشان را دور پاهایش پیچیده بود. شب های شهریور ماه قوچان سرد است. ابوذر مشتی نثار یاسر کرد و پتو را روی خودش کشید. منم دو تکه هیزم روی آتش نیمه جان انداختم و خودم را زیر پتوی کوچکم گلوله کردم. تا چشمانم گرم نشده و گوش هایم کر، دوباره صداهای عجیب را در باغ مجاور خودمان شنیدم. از زیر پتو گوش تیز کردم.. نه صدای آدمیزاد بود، نه حیوان! یک جور ناله ی زشت و مرموز بود که تن آدم را میلرزاند!
توی دلم خالی شد. اما به خودم دل دادم و یواشکی تا پای پنجره ی غربی کوچک بالا خانه خزیدم.. آرام و با احتیاط بیرون را دید زدم.. آنشب مهتاب خوبی بود و تا چشم کار میکرد روی تن دشت و تاکستان ها نقره پاشیده بود.. چشم گرداندم. چیزی ندیدم. آمدم که چشم بگیرم، یک سایه دیدم. دوباره دقت کردم..
وای خدای من.. یک هیکل سیاه و کاملا لخت، روی دو پا به شکلی زشت و ناهنجار راه میرفت و ناله میکرد..! زبانم بند آمد. با لگد محکمی به ابوذر و یاسر کوبیدم. هر دو از خواب پریدند. به سمت آنها برگشتم. طوری ترسیده بودم که هیچکدام اعتراضی نکردند! به پنجره اشاره کردم. .

کانال علی کشوری, [۲۵.۱۲.۱۶ ۱۱:۱۶]
هر دو سریع به پای پنجره آمدند. آن موجود بد قواره کج و معوج راه میرفت و گاهی میدوید. اما خدای من داشت به ما نزدیک میشد! ابوذر و یاسر هم کلامی حرف نزدند. همه بهت زده بودیم و نمیدانستیم چه کنیم! فقط صدای نفس هایمان بود که شنیده میشد.. یاسر اما چهره اش برافروخته تر بود و چشمان گرد شده اش را حلقه ی اشک گرفته بود. ملتمسانه به ما نگاه میکرد.. دوباره به باغ مجاور نگاه کردیم.. اما این بار هیچ چیز نبود!
قفل زبانم باز شد و از ابوذر پرسیدم: تو هم دیدیش!؟
او همانطور که با سر تایید میکرد، از جایش جهید و با احتیاط از تمام پنجره ها، اطراف را سرک کشید. چند بار..
و بعد به سخن درآمد: نیست..! این لعنتی چی بود..؟! کجا رفت!؟ نیست!
یاسر دیگر آرام آرام صدای گریه اش داشت در میآمد. من هم دست کمی از او نداشتم. بریده بریده و با امید واهی گفتم: حتما رضاست. نامرد خودش جرات نداره، کسی رو آورده که ما رو بترسونه..
انگار این جواب من کمی به همه ی ما آرامش داد. باز دقایقی همه جا را زیر نظر گرفتیم. اما نه. دیگر خبری نبود! ابوذر که حالا تقریبا مطمئن شده بود، حوادث دیشب را مرور کرد تا بفهمیم چطور رضا خواسته تلافی کند و همچین نقشه ی کثیفی را برایمان کشیده!
بعد یک ربع ساعت خسته شدیم و دوباره همه خوابیدیم.. اما به یکباره صدای ناهنجار و دایره زدن از درون باغ خودمان و در فاصله ی ده متری شروع شد و اینبار کلوخ بود که به سمت ما به درون بالا خانه پرت میشد!!!
همه از جا پردیم و پشت پتو ها پناه گرفتیم. یادم نمیآید خودمان را خیس کردیم یا نه. ولی یاسر بلند بلند داد میزد و گریه میکرد. گاهی هم ترانه میخواند، که البته از ترسش بود! من و ابوذر هم نا امید و ترسیده به آن موجود بد و بیراه میگفتیم.. اما کاری از ما ساخته نبود. بعد ده دقیقه همه چیز به آنی قطع شد.
همه ی ما عرق کرده و مستاصل بودیم. ابوذر یاسر را که بی توجه به سکوت باغ همچنان داد و بیداد میکرد، با یک اردنگی ساکت کرد. همگی نشستیم. داخل بالا خانه پر کلوخ بود! یک ربع.. نیم ساعت.. گذشت.. خبری نشد..! داشتیم پچ پچ کنان با هم همفکری میکردیم که چه خاکی بر سرمان بریزیم. یاسر که داشت سکته میکرد میگفت که همگی زیر پتو سنگر بگیریم و فقط دعا بخوانیم. او مطمئن بود که اجنه دارند بابت شوخی هایمان با دیگران، تنبیه مان میکنند. اما من و ابوذر نگران کشمش ها بودیم. تاکستان های دهستان دوغایی نزدیک جاده ترانزیت آسایی هستند. همین چند وقت قبل کشمش ها و گردوهای همسایه را دزدیده بودند. پس به هر شکلی بود مصمم و هم پیمان شدیم که دو نفرمان پایین برویم و خوب باغ را بگردیم. قرعه به نام من و ابوذر افتاد. چوب ها و چاقوها را برداشتیم و نردبان را با احتیاط به پایین فرستادیم. دعا خوان و ترسان ابوذر و به دنبالش من پایین رفتیم. پای من که به زمین رسید، یاسر نامرد نردبان را بالا کشید!
ابوذر عصبی اما یواش گفت: احمق عوضی بده پایین نردبان رو..! میام...
تا آمد جمله اش را کامل کند، دیدیم همان موجود از پنجاه متر آنطرف تر به سمت مان میدود! ماه درست پشت سرش بود و چهره اش سیاه! چوب و چاقوها را انداختیم و بی اختیار از اولین درخت زردآلوی کنارمان شروع به بالا رفتن کردیم. من از ابوذر بالا میرفتم و او از من. هر دو گریان و هراسان تا نوک درخت بالا رفتیم. جانور به سمت درخت میدوید..! یاسر فریاد میزد و کمک میخواست!
ما هم همینطور.. همینکه آن موجود عجیب و لخت خواست از درخت بالا بیاید، در سمت ورودی تاکستان نور های ماشین سواری برادر بزرگمان محمد حسین روشن شد..
ما فریاد زنان و خوشحال دست تکان میدادیم و کمک میخواستیم که دستی پاهای هر دوی مان گرفت..! داشتیم زهره ترک می شدیم که آن هیکل لخت بلند خندید و گفت:
خاک بر سر همه تان! من محمودم! بیاید گمشید پایین..! خیر سرتان مثلا نگهبانی میدید...؟!
آن شب تا دیر وقت با محمود و محمدحسین برادرهای بزرگمان، چای نوشیدیم و گفتیم و خندیدیم..
محمود تهدید کرد که باز هم برایمان نقشه خواهد کشید.. نمیدانیم بعد از آن چند جن را با محمود اشتباه گرفته ایم و نترسیده ایم، اما هنوز بعد این همه سال منتظریم که یک شب شهریوری دیگر در تاکستان، زهره مان را دوباره بترکاند!😰
علی کشوری.
@ali_keshvari_doghaei


برچسب‌ها: داستان کوتاه, جن, علی کشوری
+ نوشته شده توسط علی کشوری در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ و ساعت 23:7 |
...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 6:40