داستان کشف آتش | بلاگ

داستان کشف آتش

تعرفه تبلیغات در سایت


شب بود و سرما خشک و متراکم .. باد زمستانی کوهستان یله میتاخت و هر چه صدا بود را جز صدای خود خفه میکرد.. برادرم ساعتش را نگاه کرد.. 4:20 دقیقه صبح بود. باید سر ساعت 4:30 رودخانه را تحویل میگرفتیم.. محمود آماده ی جا به جا کردن جریان آب به سمت تاکستانمان میشد و من در حال عکاسی بودم که متوجه صدایی از پشت درختان توت شدم.. وقتی با هشدار من محمود از حرکت ایستاد، دو چشم براق باریک روی زمین دیدیم و صدای فس فس و خش خشی که نزدیک میشد.. ماری درشت و سیاه با زبانی که مثل دود از دهانش بیرون میزد، درست به سمت ما می آمد..!!!
ما که انگار مثل دو میخ در زمین فرو رفته بودیم، فقط شاهد بلند شدنش روبروی صورتمان بودیم..! در یک آن قصد حمله کرد که سنگی بزرگ به سمتش پرتاب شد. سنگ به سنگ بزرگتری کنار مار خورد و جرقه ای جهید و مقابلمان روشن شد.. مار گریخت.. وقتی به جهت سنگ برگشتیم، مردی درشت هیکل با چشمانی سیاه و درخشان به سمتمان آمد.. خودش را "هوشنگ" معرفی کرد.. از دیدنش متعجب بودیم..اما آنقدر از روشنایی که مقابلمان بود، ترسیده و متحیر بودیم که متوجه رفتنش نشدیم !
روشنی سرخ بود و سوزاننده و گرما بخش... اما هر چه هست هوشنگ در آن شب سرد غنیمتی ارزشمند به ما هدیه داد.. آن را به خانه آوردیم و همچنان روشن نگاهش داشتیم... ما نام این موهبت را "آتش" نهادیم.

اینستاگرام : aria_keshvari

Ali Keshvari علی کشوری's instagram picture

داستان کشف آتش,...
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:14